یکی بود و یکی بودن نبودش

الموت را چنان دیدن نبودش

قدیما همتی داشتن در این جا

نوک کوه دولتی داشتن چه بر جا

حسن بود و یکی صباح

چو صد قلعه همه فتاح

همه مردم به چوپانی

کشاورزی و باغبانی

یکی در قله کوهی

یکی نامش دینه کوهی

ده جولادک و لامان

.

.

.

وناش و عباسک یارود ما را

به اسبمردی بدیدم آن صفا را

پراچان رفته ای ؟ راهش دراز است

ادامه شعر را با کلیک بر آدرس وبلاگ «گل چال» بخوانید http://golchal.blogfa.com/post/31