هم محلی عزیز
شاید یکی از خاطره انگیز ترین روزها در وناش عزیمت به کوه ( سیلی سرا - شلابدره و یا گرمدر) باشد.
در این دو تصویر یکی از جاهای به یاد ماندنی را نشان می دهد .برای تجدید خاطره بنویسید این جا دقیقا کجاست؟ اگر خاطره ای دارید حتما برای ما در نظر ها بنویسید.
خاطرات و نظرات هم محلی های عزیز
نویسنده : آقای حسن لطفی
با عرض سلام وخسته نباشید خدمت شما این تصاویر متعلق به چاک پاره می باشد که یکی از مسیرهای بین سیلی سراست که بنده خاطرات خوبی از این مکان دارم در دوران نوجوانی در همین مکان بهمراه پدربزرگ - پدرو دایی هایم به چیدن علوفه می پرداختیم.
نویسنده : دور از وطن
من با این عکس به یاد یه خستگی زیاد راه - سر بالایی مونده و یه جرعه آب که با سناف می خوردم و دوباره زنده می شدم - به یاد تیلیمی ( مه ) که از بالا گردنه خورکا به پایین حمله میکرد و باد و شی (قطرات مه)که مثل سیلی به صورت می خورد و تا بنا گوش را سرخ می کرد - بیاد زنگوله گوسفندان - بیاد کوچه بار و ماست چکیده - بیاد واش چینی که در حال چیدن بوو بود و بیاد شول پیاده ای که تنها در راه کینه خاز به طرف پایین حرکت می کرد و .... یادش بخیر چه زود گذشت
نویسنده : سلام
فکر می کنم اینجا خورکا دره باشه.یادم میاد خرمون رو پشت زده بودیم تا خورکا خیلی آروم بود چون سر بالایی بود به خورکا که رسید عرعر کنان از دست ما در رفت ما هم دنبالش دویدیم،آخرش تاخود محله تونستیم بهش برسیم جالب اینکه خر نزدیک 60 کیلو بار هم داشت.
نویسنده: بی نشان
سلام
من اینجا را دروازه بین دو بهشت می دانم دری که از یک طرف به دال مرز میرسد و ازطرفی دیگر به وناش بالا و پایین - اینجا جایی است که باد خنکش بدنت را نوازش کرده موهایت را شانه میکند - اینجا محل پایان چشم انتظاران کوه است که ایا سواروپیاده ای که از خورکا سرازیر می شود مهمان عزیز انهاست یا نه - اینجا بیاد توده ای از برف می افتی که از دیریوک به سمت گردنه راحت ارمیده و محیط را سیراب میکند - اینجا نگاهی به زرد تله و شنگچال خواهی کرد و به یاد دیندراهو سیرک و مسیر زردی اقا می افتی - اینجا صدای زرچ ( کبک ) های تلو چال را به راحتی می شنوی - اینجا سنگهایی برای نشستن شما وجود دارد که بنشینی و تمام غصه ها رو فراموش کنی - اینجا محل عبور رمه هایی است که از زیته سر در صفهایی منظم به کوه حمله می کنند - ------- اینجا تو نزدیک خدایی و خدا کنار تو
یک خاطره
من یک روز در چراندن گوسفندان بودم که ناگهان پنج گرگ از همه طرف به من حمله ور شد من یکی را دور میکردم دیگری حمله ور میشد تا اینکه یک گرگ به درون گله نفوذ پیدا کرد و یکی از بره ها را باخود برد من این گرگ را تا سر یک وزون نتوانستم بروم که گرگ بره را خورد من تا کمی که ایستادم تا گرگ دور شود دیدم که گرگ به سمت گله ی بدون چوپان میرود من هم پابه پای گرگ رفتم وتواستم نزدیک گرگ شوم سگ هایم را صدا کردم به زبان شیرین محلی(بیابیابیابیابیابیابیا.....) وسگ هایم آمدندو گرگ را گرفتند و گرگ فراری دادند.خاطره ای بود از ناصر قلی رضایی توسط نوه اش حسین رضایی