یادواره ی شهدای وناش و بالا وناش

اوج حماسه عاشقی
براستی اوج حماسه عاشقی چیست ؟

ما نمی دانیم اما می توان با نشانه هایی که از رشادت ها و جان بازیهای شهیدان به جا مانده جوابی پیدا کرد اوج حماسه آنجاست که در مسیر حق از تعلقات دنیو ی چشم بپوشی !چه می گویم نه فقط دنیوی که حتی اخروی مگر نه این است که در حماسه عشق :چشم عا شق در پی معشوق است مگر نه این است که عاشق در مر حله عشق تا قرب وصال باید در صحرای طلب رنج خار مغیلان :درد طعن و زخم را بر جان بخرد اگر شیفته وصالی و در زمره اهل حالی باید که رنج استقامت را بر جان بخری

ناز پرورده تنعم نبرد راه به جایی

 عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

آنگاه که اراده الهی را می خواهی در زمین تحقق ببخشی بر تو تکلیف شده است که از تمامیت آرمان های الهی و حقیقت کلمه الله در عرصه های مختلف دفاع کنی در این صورت دیگر تشنگی زخم و جراحت برای تو معنا ندارد چقدر این مفهوم را یاران و دوستان ما خوب فهمیدند
شهید اسحاق رضایی :

آن عارف وارسته آن عاشق مکتب رسول الله آن شهیدی که جز خدا کسی را نمی دید از عبادت او همین بس که نماز اول وقت او هیچ وقت تر ک نمی شد دعا و گریه های شبهای قدر و نجواهای او با خدا واقعا دل سوز و عاشقانه بود کسی که دل از گناه شسته- وجود خود را به معبود سپرده بود او که صدای آهنگ رود خانه را بر هر صدای مبتذ لی تر جیح می داد معلمی که در تربیت خیلی از ما نقش بسیار مهمی داشت دیدیم که چه عاشقانه لباس مقد س سر بازی را پوشید0

شهید نادر فلاح:

آن جوان دلیر و شجاعی که هنوز دلیری او زبانزد دوستانش است.آن جوان زیبا و رشیدی که با 19 سال سن راه خود را پیدا کرد و با تمام وجود عشق به خدا را تجربه کرد ودنباله رو حسین(ع) شد.او با اینکه تک پسر بود پدر و مادر پیر و مریضش را به خدا سپرد و به استقبال شهادت رفت.اگر او بود پدرش از غصه او دق نمی کردومادرش اکنون تنها وغریب در بیمارستانها نبود که با دیدن هم اتاقی اش در بیمارستان که پسرش او را نوازش می کرد دلش به درد بیاید. ما و شما وهمه مردم مدیون آنهاییم .به راستی که شهید فلاح نشانه ایثار بود .

شهید سیفور شعبانی :

معلم دلسوزی که تعلیم و تربیت کار او بود که خودیک جهاد محسوب می شود و شیوه انبیاست . و لی به این بسنده نکرده ودل به دیار دیگری می بندد و راهی جهادی دیگر می شود و فرزندان خرد سالش را به خدا می سپارد و دعوت حق را لبیک میگوید و خدا هم او را لایق این دعوت می داند و عاشقانه به لقاء حق می پیوندد
شهید سید تقی شریف زاده :

 شهیدی از نوادگان پیامبر درس آ موخته از این خاندان همچو ن مولایش امام حسن (ع) همه دارایی اش را که به اوبه ارث می رسد طبق وصیت نامه اش وقف می کند و خود نیز جان گرامی اش را به خدا می سپارد و در راه او چون مولایش امام حسین (ع) به شهادت می رسد

شهید ایمان علی کا ظمی :

 آن مرد تقوا وایمان کسی که نظام ظلم و فساد در دین وایمان و عقیده اش تا ثیر نگذاشت و با طاغوت مبارزه کرد پینه های پیشانی اش دلیل بر راز و نیاز های او با خداست اومداح و موذن اهل بیت بود با توجه به موقعیتی که داشت همه را به خدا سپرد و به یاری دین خدا رفت چون او به چیز دیگری فکر می کرد تا اینکه در خیبر به وصال خود رسید
شهید حسینعلی  یوسفی :

 همه او را می شناسیم و با ادب و اخلاق نیکویش آشناییم از آداب معاشرت او خبر داریم لبخند های زیبایش را بارها دیده ایم و آن صحبتهاو سخنان آرام و صمیمانه اش را شنیده ایم او که لباس سربازی امام زمان (ع)را پوشید و در این سربازی قبول شد و معبود، خریدار روح او گشت .
شهید بهروز یوسفی :

 او که تابا او صحبت نمی کردی چیزی نمی گفت اهل کار و تلاش بود در خانواده ای مو من تربیت شده بود در چنین خانواده ای پرواز چنین فرزند ی جای تعجب نیست آن هم با لباس مقدس چه عاشقانه در طلاییه به معبود پیوست

شهید بهروز زارع :

 او که طالب علم بود و برای کسب علم به دانشگاه رفته بود  ا سیر کتاب و درس نشد و به دانشگاه بزرگتری نیاز داشت تا به معبود برسد و من می د انم وقتی او را در تیپ دامغان دیدم چقدر نورانی شده بود و برای رسیدن به معبود خود را آماده کرده بود تا اینکه عملیات کربلای هشت او را به  د لدار رساند
شهید وجیه الله نوروزی:

 جوانی شجاع –رشید و مومن که مبارزه با کفر را بر هر کاری ترجیح داده و به دیار کردستان می شتابد و با رشادت خود در برابر دشمن به لقاء حق پیوست و وصیت می کند اگر شهید شد او را به زادگاهش ببرند تا در انجا نیز جسم پاکش خیر و برکت باشد برای مردم
این است رسم عاشقی و چه خوب شهیدان این رسم عاشقی را فهمیدند و به اوج افتخار رسیدند روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد .
شهید رجبعلی کاظمی :

 شهادت مزد مردمانی است که با خدا معامله می کنند و در راه او گام بر می دارنداین وعده الهی است و چه خوب این بسیجی با خدا معامله کرد ودر قبال بهشت جان خود را فدا نمود و با رزم خود خیبری دیگر بپا نمود.

شهدای وناش و بالا وناش

شهدای وناش و بالا وناش

اگر رنجور و بیمارم
اگر جان در قفس دارم
تمام عمر اگر مادر
دو چشمانم به راحت بود
هزاران آیه الکرسی
به نذر یک نگاهت بود
به جای شانه هایت گر
عصای پیری ام چوبی است
تمام این ملالت ها
عزیزم عاقبت خوبی است
اگر بابای تو دق کرد
فراقت را اگر حس کرد
به ظاهر انتظارت بود
درونش داغدارت بود
اگر جسم تو چند سالی
به روی ماسه های داغ
به روی ریگ های سرد
تبرک کرد شلمچه را
اگر لب تشنه مفقود و سپس قنداقه برگشتی
تمام قد رعنایت پلاک و استخوان گشتی
گلی از زندگی مادر
نچیدم گر ز بستانت
حنا در شام دامادی
نبستم من به دستانت
اگر قد رشیدت را به تیر کین کمان کردند
و صبر خواهرانت را بدین سان امتحان کردند
ولی نور دو چشمانم
عزیز بهتر از جانم
من و بابای تو فردا
به نزد زینب کبری
حسین و حیدر و زهرا
سرافراز و خرامانیم
و این را خوب میدانیم
شهادت آرزویت بود
بهای حجله ی شادی
قبا و رخت دامادی
به دنیا همسر و فرزند
بود از سوی حق لبخند

شهدای وناش و بالا وناش(کینه خاز)

۱-شهید اسحاق رضایی اولین شهید سرافراز روستای وناش  

۲-شهید ایمانعلی کاظمی

۳-شهید نادر فلاح 

۴-شهید حسینعلی یوسفی 

۵-شهیدرجبعلی کاظمی 

۶-شهید سیفور شعبانی 

۷-شهید بهروز یوسفی 

۸-شهید وجیه اله نوروزی 

۹-شهید بهروز زارع   

۱۰-شهید تقی شریف زاده

 شهدای وناش و بالا وناش