مطلب زیر را یکی از دوستان با ذوق وناشی ارسال کرده اند که یاد آور گوشه ای از خاطرات کودکی مان در وناش  است.

دلم برای بچه های نسل جدید می سوزه چون اونا هیچ وقت نمی تونند بازیها و سرگرمیهایی که ما داشتیم را داشته باشند باید تو خونه تنها بشینند و چشم به تلویزیون بدوزند و یا به اجبار به کلاسهای مختلف برن :
چون
اونا هیچ وقت با پارچه و جوراب برای خودشون توپ درست نکرده اند تا باهاش تب کشنک بازی کنند
چون بچه ها نمی تونند از وناش به دریوک بروند تا یه مسابقه فوتبال برگزار کنند
چون هیچ وقت یه سگ گله دنبالشون نکرده
چون هیچ وقت ندیدن پدراشون با اسب و قاطر از جنگل براشون هیزم بار میکنه تا باهاش نون و غذا درست کنند
چون هیچ وقت از شنگ چال به امامزاده زرد نرفتن
چون هیچ وقت با یه پارچ کوچک نرفتن دنبال چیدن پرونک
چون نمی دونن با گردو - هسته زرد الو - سنگ و ... میشه کلی بازی کرد
چون هیچ وقت گونی رو پرخاک نکردند تا جلوی اب رودخونه بذارن تا اب پشتش جمع شه و توش شنا کنند
چون با تیرکمون ( کش تفنگ ) به شکار گنجشک نرفتن
چون هیچ موقع نمی تونن خالخال جلاک تا شب فوتبال بازی کنند
چون هیچ وقت شب تو چادر نخوابیدن و نمی دونن صدای پارس سگ موقعی که گاو - اسب و یا هرحیوون دیگه ای رو دنبال می کنه چه لذتی داره
چون هیچ وقت تو هوای مه آلود و بارانی با گوسفندها به صحرا نرفتن
چون هیچ وقت نمی تونن یه گون روشن کنن و از دود و حرارتش لذت ببرن
چون نمی تونن با صناف آب بخورن
چون نمی تونن سیرک و سیابن و شنگ بچینن
چون هیچ وقت از زیر برف آب نخوردن و با برف ماست و برف - برف و شیره و ... نخوردن
چون نمی دونن تو تابستون میشه تو حفره های گچی برف پیدا کرد
چون نمی دونن بزک - ریواس - زر پچ - جرند - .... چیه
چون هیچ وقت از تو گونها تخم کبک پیدا نکردن یا صدای بلدرچین رو نشنیدن
چون هیچ وقت با دوستاشون قرارنذاشتن که موقع خداحافظی خورکا یا ماجار یه گون آتش بزنن
چون هیچ وقت کوچ بار نیاوردن
چون نمی دونن تو کوه موقعی که به وناش میان جلوی درها رو با چینه می بندن
چون نمی دونن تو کمربند بازی برای اینکه کمتر دردشون بیاد باید چند تا شلوار بپوشن
چون نمی دونن فرق سین و مهره پایین با بالا چیه
چون نمی دونن سر تب یه مو یعنی چه
چون................

دلم می سوزه برای دخترا...( ادامه این مطلب ارسالی از یک خانم وناشی می باشد)

کاش دلتون یه کم هم برا ی دخترای امروز می سوخت چون وردنه زدن و چونه گرفتن کنار تنور داغ در هوای سرد را تجربه نمی کنند!
چون توی ورا خسون و کوتیکی پشت با سنگا خونه نمی سازن و خاله بازی نمیکنند.
چون دنبال  بقیه زن ها راه نمی افتند برن سبزه نو سیابون بچینن.
چون تشت به سر با دوستاشون نمیرن شلاب دره و کو دره لباس و ظرف بشورن.
چون با دوتا پارچ خالی سرپایینی چشمه رو نمی دوند تا از دوستشون جلو بیافتند.
چون تو گل کار کردن به مادرشون کمک نمی کنند.
چون نزدیک غروب نمیرن«گوم واز» تا لباسای خشکو جمع کنند.
چون موقع یونجه چینی نمیرن محله تا واسه پدراشون آشپزی کنند.
چون خواهریا  برادراشونو کول نمیکنند تا مادرا برن چرخ خونه شیر چرخ کنند.
چون نمی دونند کلونک و تو کلاس چه مزه ای داره.
چون روزای تاسوعا و عاشورا از کوه نمیان محله تا پشت بوم ها بشینن و علم سرا رو تماشا کنند.
چون روزای گچ زنی دست و صورت و لباساشون گچی نمیشه.
چون جلوی امام زاده ردیف نمی شینند تا با «تله او» ظرف بشورن
چون سر رعایت نکردن نوبت با دوستشون تا قیامت قهر نمی کنند تا لحظه ای بعد قیامت بشه و با هم آشتی کنند.

دلم واسه همه ی اون روزا تنگ شده کاش مجبور نبودیم فقط خاطراتشو برای بچه هامون تعریف کنیم.

دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...